تا پشت نقطه ي رهايي شوخي مي كرد با بچه ها . به نقطه رهايي كه رسيديم منتظر نشست ، يك جور تمركزي در خودش ايجاد كرده بود . دستور حمله كه داده شد ، اولين نفر يا دومين نفري بود كه دويدند سمت خاك ريزهاي رو به رو . درست جلوي خاك ريز عراقي ها نشسته بوديم تا موقعيتي پيش بيايد و آتش را خاموش كنيم . بغل به بغل هم نشسته بوديم . نمي دانم از كجا يك تير آمد و خورد به او .
گفت ”خدايا شكرت“ و صورتش خم شد روي خاك و به سجده افتاد .
همين .
عمليات تمام شد . جنازه همان جا ماند و وسط عراقي ها .
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از يازده سال ، حين خنثي كردن يك ميدان مين به جنازه اي رسيده بودند كه در حال سجده بود . عكسش را كه نشانم دادند انگار هنوز داشت مي گفت
نوشته: بچه هیئتی | تاریخ: یکشنبه دوازدهم آبان 1387 |





