اي شهيدان! 
![]()


ما بعد از شما هيچ نكرديم!!!
لباس هاي خاكي تان را در ميدان هاي مين و لابه لاي سيم خاردارها رها كرديم،عهدمان را شكستيم و دعاي عهد را فراموش كرديم،زمان ندبه و سمات را گم كرديم.
شربت هاي صلواتي را با نسيان بر زمين ريختيم و به عطش خنديديم.
بر تصاوير نوراني تان روي ديوارهاي شهر رنگ غفلت پاشيديم و پوستر تبليغاتي نصب كرديم.
تاول شيميايي را از ياد برديم و غيرت ها را به بهايي اندك فروختيم...
عشق را به بازي گرفتيم و از خونهايتان به راحتي گذشتيم...
اما باز هم اميدي هست!!!
آري !
تا ولايت هست هنوز اميد داريم...

ديروز از هر چه بود گذشتيم!
امروز از هر چه بوديم!!
![]()
آنجا در پشت خاكريز بوديم
اينجا در پناه ميز !!!
![]()
اونجا دل از خاک بود و خون
اینجا دلها از سنگ هم سخترند...
![]()
ديروز دنبال گمنامي بوديم
امروز .... مواظبيم كه ناممان گم نشود!!
![]()
اونجا همه با هم یکسان بودند
اینجا همه می خوان فر مانده بشن(مقام طلبیم)
![]()
جبهه بوي ايمان ميداد
اينجا ايمانمان «بو» ميدهد!
![]()
اونجا از همه جا عشق می بارید
ولی اینجا عشق معنیه اصلی شو گم کرده
![]()
جبهه؛ سرزمين صداقت بود؛
اينجا پر از مين حسادت!!
![]()
جوانان اونجا....... واما پیران اینجا....
![]()
جبهه؛ زمين جوانمردي بود
اينجا جوانمردي بر زمين میخورد






عاقد دوباره گفت: «وکیلم!...» پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل... نه، گلی گم... دلش گرفت
یعنی که از اجازه بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل هاس سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای
رویای دخترانه او بیشتر نبود
عکس پدر ،مقابل آیینه ، شمعدان
آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: «وکیلم؟...» دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت: بابا اجازه بابا... بله... بله...
مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود!








چه باشم وچه نباشم،بهاردرراه است
بهار، همنفس ذوالفقار در راه است



نگاه منتظران، عاشقانه ميخواند
که آفتاب شب انتظار در راه است



به جاده هاي کسالت،به جاده هاي تهي
خبر دهيد که آن تکسواردرراه است



کسي که با نفس آفتابي اش دارد
سر شکستن شبهاي تار،درراه است



کدام جمعه؟ندانسته ام،ولي پيداست
که آن وديعه ي پروردگاردرراه است



دلم خوش است ميان شکنجه ي پاييز
چه باشم وچه نباشم، بهاردرراه است

















